هارون وهومن ( گروهى از پژوهشگران )

429

سفرنامه هاى خطى فارسى ( فارسى )

بشود ، كه كتابچه غلام را از « اوّل » تا « آخر » نخوانده باشند . اگر از لحاظ انور نگذشته ، تا آخر ملاحظه بفرماييد ، ببينيد ، در يك سطرى از آن كتابچه بوى « فتنه » و « فساد » مىآيد ؟ و جميع كاغذهايى كه به سليم خان و غيره در اصلاح اين‌كار نوشته و پيغام داده‌ام ، در ان كتابچه ثبت است و فتنه‌هاى برانگيخته را خاموش كرده‌ام . گذشته از اين ، آن‌چه در اصلاح اين ايل ، به عقل ناقص غلام رسيده و در اين كتابچه نوشته ، اگر غير از اين سايه‌خدا و كارگزاران « 1 » سايه خدا تاحال كرده‌اند و بعد از اين هم بكنند و غير از آن راه اصلاحى به نظرشان بيايد ، اين غلام « سفيه » و « كم‌عقل » و « بىتجربه » است و من بعد از اين ، حق هيچ‌گونه مرحمت ندارم . اگر بىمرحمتى جناب جلالت مآب صدى الدوله به واسطهء آن است كه در كتابچه ، بعضى جاها ، در كار نوروز خان سرتيپ ، اشاره به جناب جلالت مآب سالار لشكر رفته است ، چون آن‌روز رياست قشون با سالار لشكر بود ؛ از اين بابت اشاره شده ؛ و الا اين چاكر تاكنون جز به شخص « پيشكار » به احدى راه نداشته و اطاعت به جز « پيشكار » از هيچ‌كس نكرده . الامر الاقدس العالى مطاع . » پنج‌شنبه ، 7 ربيع الثانى [ 1300 ه . ق . ] رفتم درب خانه ، كه عريضه را بدهم . چون كاغذنويس تهران بود ، موقع ندانسته ، مراجعت نمودم . جمعه ، 8 ربيع الثانى [ 1300 ه . ق . ] بعد از نهار به در خانه رفته ، عريضه را از لحاظ انور گذرانده ، فرمودند : « صدق و درستكارى نوكرى تو را مىدانم . احدى نمىتواند تو را نزد ما متّهم نمايد . » اظهار مرحمت زياده فرمودند . قدرى اميدوارى حاصل كرده ، از حضور مبارك بيرون آمدم . محض اين‌كه بعضى از همقطاران مفسد حضور داشتند و يقين كردم احتمال مىرود امرى به جناب جلالت مآب مشتبه نمايند كه فلان‌كس عريضه شكايت‌آميز عرض كرده ، عين عريضه را به نواب و الا مغرور ميرزا سپردم ، كه اگر كسى بخواهد امرى مشتبه نمايد ، عريضه حاضر باشد .

--> ( 1 ) . در اصل : كارگذاران